شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )

76

ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )

بودند و چنين درخواستى از تو داشتند ، سزاوار بود بدانان پاسخ مثبت دهى . قيس بن اشعث گفت : خواستهء آنان را نپذير ، به جانم سوگند ! بامداد فردا با تو به نبرد برمىخيزند . عمر سعد گفت : به خدا سوگند ! اگر مىدانستم آنان دست به چنين كارى مىزنند ، امشب را به آنان مهلت نمىدادم و سپس به مردى دستور داد خود را به حسين عليه السّلام برساند به گونهاى كه صدايش را بشنود و اعلان كند كه : شما را تا فردا مهلت داديم ، اگر تسليم شديد شما را نزد ابن زياد خواهيم برد و اگر سر برتافتيد ، دست از شما برنخواهيم داشت « 1 » . تاريخ‌نگاران ، از ضحّاك بن قيس مشرقى « 2 » روايت كردهاند كه گفت : آن شب ، حسين عليه السّلام اهل بيت و ياران خويش را گرد آورد و طى خطابهاى به آنان فرمود : « أما بعد : فإنّى لا أعلم أهل بيت . . . تا آخر سخنان حضرت » . سپس عباس عليه السّلام بپاخاست و عرضه داشت : چرا اين كار را انجام دهيم ؟ ! براى اينكه پس از شما زنده بمانيم ؟ !

--> ( 1 ) . طبرى ، تاريخ : 3 / 313 ، شيخ مفيد آن را در ارشاد : 2 / 90 آورده است . ( 2 ) . وى از قبيلهء همدان است كه به اتفاق مالك بن نضر ارحبى قبل از درگرفتن جنگ ، خدمت امام حسين عليه السّلام شرفياب شده و بر آن حضرت سلام كردند . امام عليه السّلام آن دو را به يارى خود فراخواند ، مالك به بهانهء بدهكارى و زن و فرزند ، عذر آورد و ضحّاك ، مشروط به اين كه هرگاه ملاحظه كرد يارىاش براى امام حسين عليه السّلام سودمند نيست ، آزاد باشد ، به دعوت آن حضرت پاسخ مثبت داد . امام عليه السّلام شرط او را پذيرفت ضحّاك مبارزه كرد تا زمانى كه تنها دو تن از ياران امام باقى ماندند خدمت حضرت رسيد و شرط خود را يادآورى كرد ، امام موافقت خود را اعلام نمود و فرمود : ولى چگونه مىتوانى جان سالم به در ببرى ؟ ! اگر قادر به فرار هستى ، آزادى و مىتوانى به روى . ضحّاك به سمت اسب خود كه به دنبال پى كردن اسب‌ها آن را در خيمه‌ها پنهان كرده بود و پياده به نبرد مىپرداخت ، رفت و بر آن سوار شد و آن را زد تا بر سر سم ايستاد و سپس بر قلب سپاه زد و آن‌ها راه را باز كردند و پا به فرار نهاد . پانزده سوار او را تعقيب كردند وقتى به آبادى نزديك شد ، به او رسيدند . وى بر آن‌ها حملهور شد و كثير بن عبد اللّه شعبى ، ايّوب بن مشرح خيوانى و قيس بن عبد اللّه صائدى او را شناختند و همراهانشان را سوگند دادند تا از او دست بردارند و بدين ترتيب ، ضحّاك نجات يافت . وى به بيان برخى از حوادثى كه براى امام حسين عليه السّلام و يارانش در جنگ ، پيش آمده ، پرداخته است .